با آنكه حرف درد من از چشم سنگ آب آورد * آن سنگدل يار مرا افسانهام خواب آورد
آتش زند در خرمنم چون پرده از رخ بركشد * تابد رگ جان مرا گر زلف در تاب آورد
* * *
دوش از كوچهء ما يار به صد ناز گذشت * همچو كاكل به قضا داشت پريشانى چند
* * *
آبى نزد بر آتش ما هيچ همدمى * در كوى يار سخت غريبانه سوختيم
* * *
ز بس پيچيده شور عشق در مشت غبار من * به جاى سبزه رويد ناله از خاك مزار من
* * *
گره از زلف مشكين وا نكردى ، كاش مىكردى ! * ز سر اين فتنه را بر پا نكردى ، كاش مىكردى !
فقير ! آخر دل خود را به اين سنگيندلان دادى * تو فرق از شيشه و خارا نكردى ، كاش مىكردى !
[ 386 ] [ مولوى سيّد خير الدّين فايق بلخى ]
صاحب ذهن سليم و طبع رايق ، مولوى سيّد خير الدّين متخلّص به فايق ، كه اصلش از امام است و آن جاى از متعلّقات بلخ . پدر بزرگوارش سيّد معصوم بن سيّد ابو القاسم كه از اقارب مبارز جنگ مرحوم بوده ، رخت اقامت در مدراس انداخت . بالجمله ، سيّد خير الدّين