نه نواى چنگ سازد ، نه صداى رود ما را * تو به بزم گر نباشى ، ز طرب چه سود ما را ؟
* * *
نالهء مرغ قفس مىبرد از كار مرا * كه از اين پيش دلى بود گرفتار مرا
* * *
گذشت دلبرم از پيش و باخبر نشدم * ربود بسكه ز خود ذوق انتظار مرا
به رنگ شمع شبم روز شد ز شعلهء آه * نشاند بىتو به اين روز روزگار مرا
* * *
به پاكبازى من در جهان حريفى نيست * به هركه باختهام عشق ، برده جان مرا
* * *
نيستم آگه ز تاراج پرىرويان چه رفت ؟ * اينقدر از خود خبر دارم كه دل در سينه نيست
* * *
گفتى دگر ستم به ضعيفان نمىكنم * دودى كه شد بلند ز مشت گياه كيست ؟
* * *
نيست ممكن كه به يك شهر دو سلطان باشد * درد دل هركه غم اوست ، غم عالم نيست
* * *
به خرمنى زده آتش چو برق مىدانم * ز من مپوش كز آن روى آتشين پيداست
* * *
به ياد روى تو از صبر ، دل كنار كند * به حيرتم ، چو درآيى ز در چه كار كند ؟
* * *