بگو تو بر دل گرم كه دست داشتهاى * كه داغ تازهات از چاك آستين پيداست ؟
خراب آن كمر نازكم كه چون مه نو * به شيوههاى بلند از ميان زين پيداست
* * *
هزار سوزن الماس بر دل است مرا * از اين حريرقبايان كه دوش بر دوش است
* * *
قسمت نگر كه كشتهء شمشير عشق يافت * مرگى كه زندگان به دعا آرزو كنند !
* * *
يك چراغ است در اين خانه و از پرتو آن * هركجا مىنگرم ، انجمنى ساختهاند
* * *
به دام انتظار او من آن صيد گرفتارم * كه جانم مىرود تا بر سرم صيّاد مىآيد
* * *
ز آب ديده جدا از حريم خاك درت * به چشم خويش فغانى هزار طوفان ديد
* * *
به بستر افتم و مردن كنم بهانهء خويش * به اين بهانه مگر آرمش به خانهء خويش
* * *
زبان در ذكر و دل در نقش زلف يار مىبندم * مسلمانى اگر اين است ، من زنّار مىبندم
* * *
سحر ز ميكده گريان و دردناك شدم * به راه دوست فتادم ، چو اشك و خاك شدم
* * *