حاكم آنجا مصاحبت پذيرفت ؛ و هرگاه كه سلطنت ايران به شاه اسماعيل صفوى قرار يافت ، نسبت به حالش مراعات فرمود . آخر الأمر به مشهد مقدّس رفته ، همانجا در سنهء خمس و عشرين و تسعمائه به دار بقا آرميد . از كلام پرسوز اوست :
به هر گلخن كه بينم مبتلايى ، رو نهم آنجا * ز داغت آتشى افروزم و پهلو نهم آنجا
* * *
نسخهء سحر سامرى كاغذ توتيا شود * چون به كرشمه سر دهى نرگس سرمهساى را
* * *
دل از نظّارهء آن گلعذارم گلشن است امشب * چراغ از روغن بادام چشمم روشن است امشب
* * *
در خواب عاشق آمدى و پاى نازكت * چندان بديده سود كه رنگ حنا گرفت
* * *
چون شمع تا نسوخت فغانى نيافت وصل * مجلس از آن اوست كه جا گرم داشته است
* * *
قد تو نهاليست كه آتش ثمر اوست * ديوانهء آن باديهام كاين شجر اوست
* * *
وقت گلم تمام به آه و فغان گذشت * چون بگذرد خزان ، كه بهارم چنان گذشت ؟
* * *
دل به بيداد نهاديم ، عطاى تو كجاست ؟ * ما خود از جور نناليم ، وفاى تو كجاست ؟
* * *