درختى كه تلخ است وى را سرشت * گرش برنشانى به باغ بهشت
ور از جوى خلدش به هنگام آب * به بيخ انگبين ريزى و شهد ناب
سرانجام گوهر به كار آورد * همان ميوهء تلخ بار آورد
به عنبرفروشان اگر بگذرى * شود جامهء تو همه عنبرى
اگر تو شوى نزد انگشت گر * از او جز سياهى نيابى دگر
ابر گوهران بد نباشد عجب * نشايد ستردن سياهى ز شب
ز ناپاك زاده مداريد اميد * كه زنگى به شستن نگردد سپيد
آخر به كمال تنگى از غزنين برآمده به طوس و آنجا بر ستمدار برخورد . اسپهبد جرجانى كه حكومت آنجا داشت مقدم او را مغتنم انگاشت و از او اشعار هجو سلطان را كه صد بيت بود به صد هزار درم مشترى گشت ، تا از شاهنامه برآرد . به اجابت پرداخت .
امّا سخن تيرى است كه چون از خانهء كمان برجست ، باز ننشيند . القصّه وى در پيرانه سرى باز متوجّه طوس گشته ، مخفى زندگانى مىكرد . وقتى سلطان نامه به حاكم دهلى مىنگاشت ، رو به خواجه احمد ميمندى آورد كه اگر جواب خاطرخواه نيايد ، چه بايد كرد ؟ خواجه اين بيت از شاهنامه خواند :
اگر جز به كام من آيد جواب * من و گرز و ميدان و افراسياب
سلطان به استماع اين بيت دردناك گشته ، فرمود كه در حقّ فردوسى ظلم كردم . پس شصت هزار دينار سرخ با خلعتهاى فاخره به طوس روانه كرد ؛ لكن روزى كه آن اموال از يك دروازهء طوس درآمد ، از دروازهء ديگر تابوت فردوسى برآمد . فرستادههاى شاهى آن اموال را پيش دخترش بردند . وى به مقتضاى بلندهمّتى قبول نساخت . آخر الأمر به حكم سلطان از آن زر به تعمير رباطى پرداختند .
وفات او در سنهء احدى عشر و بعضى است عشر و اربعمائة نگاشتهاند . قبرش در طوس به جنب مزار عبّاسيّه واقع است . نقل است كه شيخ ابو القاسم گرگانى بر جنازهء او