به شوقش لخت دل ديوانهء چشم * چراغان ديده شد در خانهء چشم
به يادش شور بلبل رنگ بسته * نمكدانها به زخم گل شكسته
در مناجات
الهى ! از غمت خون در جگر كن * سرشك آباد چشم آبادتر كن
دلى چون غنچه الفت خانهء ريش * به رنگ لاله داغ آتش خويش
دلى ده همچو گل در خون نشسته * دلى چون خاطر بلبل شكسته
دلى پروردهء آغوش محشر * قيامت زادههاى آه در بر
در خاتمهء داستان مكتبنشينى شاهد
مرا روزى به دل شوق آشنا شد * كتاب صبر را شيرازه وا شد
به امّيد تماشاى نگارى * نمودم جانب مكتب گذارى
برآمد بر در مكتب خروشم * كه من سىپارهء پارهء دل مىفروشم
به گوش شاهد آمد نالهء من * بغل پروردهء تبخالهء من
مرا از مهربانىها درون خواند * خرد از همرهى بيرون درماند
ز سر پا كرده رفتم يكقدم پيش * بلاگردان لطف طالع خويش
بگفتا : پيشتر آ ، پيش رفتنم * تكلّف بر طرف از خويش رفتم
ز دست من به صد اعزاز برداشت * غلط كردم ، به چندين ناز برداشت
به مهر اوّل غبارش را برافشاند * پس آنگه سورهء اخلاص برخواند
پسندش كرد و گفتا من خريدار * بگفتم : گر شود طالع مددگار
بگفتا : قيمتش ، گفتم : نگاهى * بگفتا : كمترك ، گفتم كه : گاهى
بگفتا : يافتم ، زين پيش مخروش * مبادا بشنود آخوند ، خاموش