آب بود معنى روشن ، غنى ! * خوب اگر بسته شود گوهر است
* * *
نمىكند به من ناتوان نگه آن شوخ * ز بيم آنكه نگويند ناتوان بين است
* * *
كند در هر قدم خلخال فرياد * كه حسن گلرخان پا در ركاب است
* * *
بىرياضت نشود نشئهء عرفان حاصل * تا كدو خشك نگرديد ، مى ناب نيافت
* * *
رفيق اهل غفلت عاقبت از كار مىماند * چو يكپا خفت ، پاى ديگر از رفتار مىماند
* * *
تار نگهم رشتهء گوهر شده از اشك * اين ديده تمنّاى بناگوش كه دارد ؟
* * *
چون شمع تا مسافر راه عدم شود * هر قطرهاى ز اشك مرا زاد راه شد
* * *
گويد زبان شيشه نهانى به گوش جام * هركس كه سر كشد به جهان ، سرنگون شود
* * *
مرا چون آستين صد چين ز غيرت بر جبين افتد * اگر آن ساعد سيمين به دست آستين افتد
دهد چون قدسيان را چشم او صهباى مدهوشى * سبوى عرش از دوش ملائك بر زمين افتد
* * *