برق حسنت افكند در دل شرار آيينه را * سايهء حال تو سازد داغدار آيينه را
* * *
شور صور صبح محشر مىرسد ، عاجز ! به گوش * بىلب مىگون يار از قلقل مينا مرا
* * *
نرگس فكنده سر به خيال نگاه كيست ؟ * استاده سرو منتظر گرد راه كيست ؟
* * *
به زهد خشك نتوان يافت فيض عارفان هرگز * كجا كار شراب از نشئهء ترياك مىآيد ؟
[ 345 ] [ سيّد محمّد عارف بلگرامى ]
همبزم خوشكلامى ، سيّد محمّد عارف بلگرامى ، كه از اولاد حضرت سيّد مخدوم محمّد ركن الدّين است - قدّس سرّه - ذات شريفش در سنهء اثنين و عشرين و مائة و ألف قدم به دايرهء هستى نهاده . بعد رسيدن به سنّ شعور ، به تحصيل كتب درسى فارسى پرداخته ، به تماشاى بهارستان سخن درافتاد و دل به ادابندى مضامين تازه نهاد و در سنهء سبع و ثمانين و مائة و ألف مرحلهپيماى سفر آخرت گشت . از افكار اوست :
مشو براى كبابى به آتشى محتاج * چو سنگ از جگر خويشتن شرار طلب
* * *
داغيم از آن قوم كه مرغ دل ما را * هر گوشهء بام تو پريدن نگذارند
* * *
چه سود گر به لبش سودهام لب خود را * كه العطش به مكيدن نمىشود آخر