چون شمع ز سوداى تو پرواى سرم نيست * مىسوزم و از سوختن خود خبرى نيست
* * *
هر قصّهاى كه بود به عالم ، تمام شد * حرف نزاكت تو بود در ميان هنوز
* * *
بر لب چو نامه مهر خموشى بزن ز داغ * تا چند همچو خامه زبانآورى كنى ؟
[ 329 ] [ مير عبد الجليل الحسينى الواسطى بلگرامى ]
رونقافروز ايوان والامقامى ، مير عبد الجليل الحسينى الواسطى بلگرامى ، كه ذات فيض آياتش در سنهء احدى و سبعين و ألف به عرصهء شهود قدم نهاده ، و بعد دستيابى نقد رشد و تمييز ، كتب درسى به خدمت بعضى علماى عصر و فضلاى دهر بود ، تحصيل بقيّهء علوم عقلى و نقلى به استعداد تمام رسانيد و به سند علم حديث در خدمت سيّد مبارك بلگرامى كه از تلامذهء شيخ نور الحقّ خلف ارشد شيخ الهند عبد الحقّ محدّث دهلوى است ، پرداخت و در ديگر علوم عجيبه و غريبهء عربى و فارسى و فنون موسيقى معرفت شايسته و مهارت بايسته حاصل ساخت .
خامه كه به توصيفش سرمهء خاموشى در گلو دارد ، پس چه نگارد و زبان كه به تقريرش معترف به عجز و قصور است ، چگونه حرفى برآرد ؟ الحق در عهد خود به كمالات نمايان برگزيدهء روزگار بوده و به ذهن درّاك بازار علوم و فنون را گرم فرموده . گاهگاهى به طريق تفنّن طبع شريف را متوجّه به طرف شعر مىنمود ، به سلك فكر بلند ، لئالى آبدار نظم عربى و فارسى و تركى و هندى منسلك مىفرمود .
در هنگامى كه عالمگير پادشاه قلعهء ستاره را كه از مشاهير قلاع دكن است ، مفتوح