مقام دل كه انداز دويى را نيست راه آنجا * نظر دزديده از خود مىتوان كردن نگاه آنجا
* * *
لب لعل كه آتش مىزند بر سينهام ، عبرت ! * به جاى اشك از چشم ترم مىريزد اخگرها
* * *
گر نگاهش به غلط سوى بيابان افتد * سرمه خون گردد و از چشم غزالان افتد
همچو سنبل بدمد صددل ز خاك * هركجا سايهء آن زلف پريشان افتد
گر ز شوخى به چمن بند قبا باز كنى * غنچه را آتش سودا به گريبان افتد
* * *
به راه معصيت پر بىخبر افتادهام ، عبرت ! * مگر خجلت فشاند قطرهء آبى به روى من
[ 338 ] [ خواجه باقر عزّت شيرازى ]
گلچين بهارستان سخنطرازى ، خواجه باقر عزّت شيرازى ، كه طبع رنگينش به آرايش گلستان سخن پرداخته و فكر متينش به پيرايش اقسام نظم در ساخته . به شغل تجارت اكثر در عشرتكدهء هند آمدوشد مىداشت . صاحب ديوان است . اين چند بيت از افكار اوست :
ز بستى كه به گل كردهاند روى تو را * توان ز نالهء بلبل شميد بوى تو را
* * *
من كه پيوسته سر از بال هما مىپيچم * دولتى خوشترم از سايهء ديوار تو نيست
* * *