حرف بهجا ز كس نشنيدم ز اهل هند * غير از كسى كه گفت به مطرب بجابجا « 1 »
* * *
رنگ پريده از رخ گل گرد راه كيست ؟ * پنهان ميان ديدهء نرگس نگاه كيست ؟
* * *
خون دل از ديدهام جوشيد و بىتابانه ريخت * آنقدر لبريز شد اين مى كه از پيمانه ريخت
* * *
يار را در برگرفتن كى فراموشم شود ؟ * كى رود از ياد كس چيزى كه از بر مىكند ؟
* * *
افسر عقل چو بر تارك افسانه زدند * گل داغى عوضش بر سر ديوانه زدند
* * *
حرف نشنيدن آن شوخ شنيدن دارد * آن تغافل به ادايى است كه ديدن دارد
* * *
سوختم چون شمع و از شوق تو خندانم هنوز * مىچكد خونابهء حسرت ز مژگانم هنوز
* * *
مىكند باز اين دل شوريده آزار خودش * من چرا منعش كنم ؟ او داند و كار خودش
يار من عالى نمىدانست قدر عاشقان * دل نمود آيينه تا سازد گرفتار خودش
* * *
كوكب سوخته مىكرد گر اندك مددى * همچو آتش به دل سنگ تو جا مىكردم
* * *
هامش
( 1 ) . حاشيه : كلمهء هندى است به معنى زدن چنگ .