چسان بيرون پرد از قيد هستى مرغ جان من ؟ * كه بر پاى قفس شد رشته جسم ناتوان من
* * *
كو نگاهى كه گلستان تو را سير كند ؟ * دوجهان يك گل رعناست ، ز رعنايى تو
* * *
صبح پيرىها دميد از بوستان زندگى * شد عيان بر چهره گرد كاروان زندگى
رباعى
پيش از همه شاهان غيور آمدهاى * هرچند كه آخر به ظهور آمدهاى
اى ختم رسول ! قرب تو معلومم شد * دير آمدهاى ، ز راه دور آمدهاى
[ 335 ] [ عظيماى نيشابورى ]
ناظم فصاحت گنجور ، عظيما از اعيان نيشابور ، كه پسر ملّا قيدى است ، به طبع موزون در نظمپردازى استعداد تامّ و به فنون شاعرى مهارت تمام داشت ؛ و در هنگامى كه ميرزا سعد الدّين راقم از پيشگاه شاه سليمان صفوى به وزارت ممالك خراسان مأمور بوده ، عظيما هم به مصاحبت وى اعتبارى عظيم به هم رسانيد ، به جمعيّت خاطر مىگذرانيد ؛ و در سنهء احدى عشر و مائة و ألف راهگراى عالم بقا گرديد . اين چند بيت از كلام اوست :
قاصد آمد ، گفتمش : آن يار سيمينبر ، چه گفت ؟ * گفت : با هجرم بسازد ، گفتمش : ديگر چه گفت ؟
گفت : ديگر پا ز حدّ خويش نگذارد برون * گفتمش : جمع است از پا خاطرم ، از سر چه گفت ؟