به صد زخم جدايى مبتلا گشتم ، ندانستم * كه شهد دوستى در خود نهان زنبورها دارد
* * *
يار از آغوش دل مىجوشد و دورم هنوز * صد تجلّى ساقى بزم است و مخمورم هنوز
روفت گرد سايه از فرش جهان سيلاب صبح * خاك بر سر مىفشاند شام ديجورم هنوز
* * *
كجا دزدم دل خونگشته را از ناوك چشمى * كه در آيينه ماند همچو جوهر عكس مژگانش
* * *
زدهام غوطه به سرچشمهء بىتابى خويش * شدهام محو در آيينهء سيمابى خويش
* * *
على ! از اضطرابم كام دل حاصل نمىگردد * خطا شد بارها از بىقرارىهاى من تيرش
* * *
چسان تقرير حال خود كنم پيش سيهچشمى ؟ * كه گردد شمع خاموش از نگاه سرمهآلودش
* * *
چه الفت دارد اين صيّاد ، يا رب ! با شكار خود ؟ * نمىگردد جدا چون نقش طاوس از پرم دامش
* * *