تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء نتائج الافكار ( فارسي ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
با اقارب خود مسلّح گشته ، او را از سهرند برآورده ، به سمت شاه‌جهان‌آباد رهنمون گرديد و از داروگير نجات بخشيد . آخر الأمر او باز به وطن رسيده بر دست شيخ محمّد معصوم به توبه پرداخت و از صحبت بابركتش فوائد طريق باطنى حاصل ساخت و در ايّامى كه عسكر پادشاهى جلوه‌پيراى ممالك دكن بوده ، از سهرند به بيجاپور شتافت و به شرف ملازمت امير الامراء ، ذو الفقار خان بهادر ، خلف الصّدق نوّاب اسد خان وزير اعظم ، بهر وافى يافت و روز ملاقات غزلى گذرانيد كه مطلعش اين است :
اى شأن حيدرى ز جبين تو آشكار * نام تو در نبرد كند كار ذو الفقار
امير فيّاض به مجرد استماع مطلع ، يك زنجير فيل و سى هزار روپيه در صله بخشيد و وى همان ساعت همگى به فقرا تقسيم فرمود ، و به كمال استغنايى كه داشت ، التفاتى بدان ننمود ؛ و چون امير الامراء متوجّه تسخير ملك كرناتك گشته ، فايز اركات شد ، ملازم ركاب وى بوده . در اين ضمن با شاه حميد الدّين مجذوب كه در قصبهء كهنچى سكونت داشته ، رسوخ و اعتقاد تمام پيدا كرده ، فيض‌ها برداشت ؛ چنانچه در مثنوى خود لب به توصيفش مىگشايد :
اينك اينك ساقى شيرين رسيد * نوبت جام حميد الدّين رسيد حلقهء درگاه بىچون جام او * از زمين تا آسمان در دام او
آخر الأمر از دكن به هندوستان درافتاد و در شاه‌جهان‌آباد به فرط وارستگى و بىنيازى زندگانى مىكرد . سرخوش در كلمات الشعراء آورده كه روزى در اوايل مشق فقير به او گفت كه بعضى مردم مىگويند كه مسوّدهء اشعار ملّا نديم به دست ناصر على افتاده ، آن را به نام خود مىخواند . گفت : « امتحان شاعر طرح غزل است . بياييد غزلى طرح كنيم » . اين غزل در پيش او بود : « آب استاده است . . . آفتاب استاده است » . اوّل اسب فقير در ميدان تاخت و اين مطلع بديهه گفت :