مشرب بوده و خط نستعليق نيكو مىنوشت ؛ و در اوسط مائة حادى عشر بساط هستى در نوشت . اين بيت از اشعار آبدار اوست :
تو را در ديده جا كردم كه از مردم نهان باشى * ندانستم كه آنجا هم ميان مردمان باشى
[ 333 ] [ شيخ عبد العزيز عزّت اكبرآبادى ]
شاعر عالىفطرت ، شيخ عبد العزيز عزّت ، كه اصلش از اكبرآباد است ، از ملازمين ذى اعتبار سركار عالمگيرى بوده . نظر به كمالات ذاتى و صفاتى وى ، شاه دينپناه مىخواست كه سرش به اوج اعتبار برافرازد ؛ فأمّا زندگانى وفا نكرد و در سنهء تسع و ثمانين و ألف ترك دار فانى نمود . از اشعار اوست :
مگو كه بسمل تيغ تو از رميدن رفت * كه راه صد رم وحشت به يك طپيدن رفت
* * *
سامان صد چمن نه به دامانم آرزوست * آن دست همچو گل به گريبانم آرزوست
* * *
شعلهء آهى كه كوه بىستون را آب ساخت * در دل سنگين شيرين هيچ تأثيرى نكرد
* * *
چون جوان بودم ، فلك اظهار پيرى مىنمود * چون شدم پيرانهسر ، با من جوانى مىكند
ديو در مازندران با لشكر ايران نكرد * آنچه با من اين بت مازندرانى مىكند
* * *