صدايى برنمىخيزد كه بسمل شد ز نخجيرش * مگر زد آن شكارافكن به سنگ سرمه شمشيرش
[ 334 ] [ شيخ ناصر على سهرندى ]
ممتاز عصر در ادابندى ، شيخ ناصر على سهرندى ، كه سرآمد فصحاى روزگار و سرحلقهء بلغاى نامدار بوده ، در اصناف نظم به خيالات رنگين داد نازكادايى داده و به افكار متين ابواب خوشبيانى بر روى سخنسنجان گشاده . غزليّاتش به طرح تازه و لطافت مضامين رونماى سحر سامرى و مثنوياتش به تناسب الفاظ و تناسق معانى جلوهپيراى جادوگرى . شبديز قلم در ميدان توصيفش همعنان نارسايى و عندليب رقم در گلستان تعريفش بالگشاى بينوايى . فصاحت با اشعار دلپذيرش عهد يكرنگى بسته و بلاغت با گفتار بىنظيرش چون شير با شكر پيوسته . الحق ناظمى عالىمقام است و شاعرى خوشكلام .
در بدايت حال با سيف خان بدخشى صحبتش درگرفت . هر گاهى كه سيف خان را از پيشگاه عالمگيرى نظامت صوبهء اللهآباد به قبضهء اقتدار درآمد ، همچون تيغ يكرو گشته ، دست از مرافقتش برنمىداشت و به گلگشت آن ديار بهجت آثار كه به لب آب گنگ و جمنا واقع است ، دلودماغ را تازه مىساخت . چون جوهر شمشير حيات سيف خان زنگ ممات به هم رسانيد ، ناصر على به كمال دلتنگى از آنجا رخت به سهرند كشيد .
روزى همانجا در باغى به بادهكشى اشتغال داشت . اتّفاقا گذر شيخ احمد سهرندى در آن باغ افتاد . او را به اين حالت ديده ، به نهايت تكدّر پرسيد كه : « اين چيست ؟ » . وى رندانه به جواب پرداخت كه : « اين باده است كه هوش را زياده مىكند و ارواح را به انفراح مىآرد » . شيخ برآشفت و صوفيان و علما به تكفير وى فتوى دادند . مير محمّد زمان راسخ