اين چند بيت از كلام دلپذير عرفى است :
تا تيز كرده به سياست نگاه را * صد منّت است بر سر عاشق گناه را
* * *
گرفتم اينكه شب در خواب كردم پاسبانش را * ادب كى مىگذارد تا ببوسم آستانش را
دلم گم گشت و غمهاى جهان ، عرفى ! طلبكارش * به دنبال غم افتم تا مگر يابم نشانش را
* * *
دادم به چشم او دل اندوهپيشه را * غافل كه مست مىشكند زود شيشه را
* * *
چرا خجل نكند چشم اشكبار مرا * كه آرزوى دل آورده در كنار مرا
* * *
چنان مرگ رقيب آزرده كرد آن طفل بدخو را * كه غمخواران به مرگ من تسلّى مىدهند او را
* * *
من بلبل آن گل كه گلابش همه خون است * مرغابى آن بحر كه آبش همه خون است
* * *
آتش بالوپرم دود برآرد ز قفس * گر بدانم كه مرا رخصت پروازى هست
* * *
گمان مبر كه تو چون بگذرى ، جهان بگذشت * هزار شمع بكشتند و انجمن باقى است
* * *