بساط هستى پيچيد . اين بيت از اوست :
زبان از سوز دل شد همچو آتش در دهان من * مكن ، اى مدّعى ! كارى ، كه افتى بر زبان من
[ 327 ] [ شاه اسماعيل ثانى عادلى ]
شهريار اقاليم سخندانى ، شاه اسماعيل ثانى ، كه عادلى تخلّص مىكند ، از اولاد شاهطهماسب صفوى است . در زمان پدرش نظر به سرمستى بادهء كبر و نخوت و غرور سلطنت مدّتى در قلعهء قهقه محبوس و پس از وفات پدر ، اگرچه به سبب عدم مساعدت ساعت جلوس تا يك سال بر تخت سلطنت ننشست ؛ فأمّا نظم و نسق همچنان به حال بود و سلاطين اطراف و اكناف از خوف شمشير خونچكانش قدم از حدود خود بيرون ننهادند ، و ازبسكه سفّاك و مردمآزار بود ، ظلم و تعدّى بيش از پيش به خلايق مىنمود . آخرش تير دعاى ستمكشيدگان به هدف رسيد و قبل از آنكه به تخت سلطنت نشيند ، به مقتضاى قضا و قدر شبى در سنهء اربع و ثمانين و تسعمائه در قزوين به ابتلاى مرضى گرفتار پنجهء اجل گرديد ؛ و در فكر نظم طبع بلند داشت ؛ اين چند بيت از كلام دلپسند اوست :
شادم به خدنگ تو كه ناوكفكنان را * سوى هدف خويش نهانى نظرى هست
چون غنچه چه دانى تو كه در خلوت نازى * كز بهر تو چون باد صبا دربهدرى هست
از خندهء پنهانى لعل تو توان يافت * كز حال دل گمشده او را خبرى هست
[ 328 ] [ مير سيّد علاء الدّين علاى اودى ]
صدرآراى ديوان عزّ و اعتلا ، مير سيّد علاء الدّين ، متخلّص به علا ، كه اودى است ،