گفت : توانى كه مزاج سلطان به خوشوقتى گرايد . عنصرى روبهرو شده ، اين رباعى بديهه به عرض رسانيد :
گر عيب سر زلف بت از كاستن است * چه جاى به غم نشستن و خاستن است
وقت طرب و نشاط و مى خواستن است * كآراستن سرو ز پيراستن است
سلطان به استماع اين رباعى خيلى شادان و فرحان گشت و آتش حسرت و ندامت كه اشتعال داشت ، فرونشست . فرمود تا سه مرتبه دهان عنصرى را به جواهر گرانبها پر سازند .
آخر كار در زمان سلطان ابراهيم بن مسعود ، سنهء احدى و ثلاثين و اربعمائة رهگراى عالم بقا گرديد . اين چند بيت از قصيدهء اوست :
ار نه مشك است ، از چه معنى شد سر زلفين يار * مشكبوى و مشكرنگ و مشكساى و مشكبار ؟
ار دل ما را نبست او ، خود چرا در بند شد ؟ * ور قرار از ما نبرد او ، خود چرا شد بىقرار ؟
ار نگشت ابروش عاشق ، چند باشد گوژپشت ؟ * ور نه مى خوردهست چشمش ، از چه باشد در خمار ؟
او و من هر دو همىنازيم و ناز من به است * او به حسن خويش نازد ، من به مدح شهريار
خسرو شرق و يمين دولت دنيا و مجد * آفتاب ملك ، امين ملّت و فخر تبار
يا ببندد ، يا گشايد ، يا ستاند ، يا دهد * تا جهان باشد همين مر شاه را اين يادگار