شادم به اسيرى كه بهجز كنج قفس نيست * جايى كه توان برد سرى زير پر آنجا
* * *
منشين به خلوتى كه خورى باده با رقيب * چون از خودى تو بىخبر و از خدا رقيب
* * *
يار آمد و لبم به شكايت گشود و رفت * زين آتش نهفته برآورد دود و رفت
* * *
ببين محرومى عاشق كه گل بر شاخ در گلشن * نمىماند به قدر آنكه بلبل آشيان گيرد
* * *
زد به بىرحمى به تيغم يار ، يارى را ببين * ساخت كارم را به زخمى ، زخم كارى را ببين
رفت و بىاو زنده ماندم ، سختجانى را نگر * آمد و مردم ز خجلت ، شرمسارى را ببين
رباعيات
مرغ دل من كه دلنوازش گيرد * در دام سر زلف درازش گيرد
بالش چو گشايد نه پى آزاديست * از بند رها كند كه بارش گيرد
و له
حاشا به كسى حكايتى از تو كنم * يا شكوهء بىنهايتى از تو كنم
آنكس كه به داد من رسد غير تو ، كيست ؟ * پيش تو مگر شكايتى از تو كنم
* * *