اصفهان است ، جوانى صافطينت و نيكسيرت بوده و طريق نظم به كمال فصاحت مىپيموده . آخر الأمر اوسط مائة ثانى عشر رو به دار آخرت نموده . از افكار اوست :
بوى گل خود به چمن راهنمون شد ز نخست * ور نه بلبل چه خبر داشت كه گلزار كجاست ؟
رباعيات
دردا كه دواى درد پنهانى ما * افسوس كه چارهء پريشانى ما
در عهدهء جمعى است كه پنداشتهاند * آبادى خويش را ز ويرانى ما
و له
بازآى و به خون ديدهام غرق نگر * غرقم در خون ز پاى تا فرق نگر
اشكم ريزان ز ديده چون باران بين * آهم سوزان به سينه چون برق نگر
و له
گر جان طلبند ، در وفاى تو دهم * ور سر خواهند ، در هواى تو دهم
چيزى كه نمىدهم به غير تو ، دل است * و آن نيز اگر بود رضاى تو ، دهم
[ 300 ] [ آقا محمّد تقى صهباى قمى ]
نكتهسنج سخنپيرا ، آقا محمّد تقى صهبا ، كه جدّ بزرگوارش از ولايت دماوند در قم قيام ورزيده ، صهبا همانجا جرعهء هستى چشيده و بعد عروج نشئهء رشد و تمييز تا سى سال در آنجا به سرخوشى به سر برد و پس از آن در مصطبهء اصفهان بزم اقامت آراست .
آقا سرمست بادهء سخنورى و سرخوش صهباى نظمگسترى بوده . اوسط مائة ثانى عشر ساغر ممات كشيد . از كلام مستانهء اوست :