به اين زودى برخاستيد ؟ بارى ديوان من در آنجا حاضر بود ، البتّه به نظر گذشته و به مطالعهء آن حظّى برداشته باشند » . مير گفت : « ديدم ، لكن عجب انصاف است كه شعر از شما باشد و صله مير سامان يابد ! » .
آخر الأمر آخر مائة حادى عشر به دار خاموشان گراييد . از كلام اوست :
غافل آمد در برم آن شوخ بىپروا نشست * مىطپد در سينه دل ، ترسم خبردارش كند
رباعيات
عالم چه بود ؟ كفى به روى گرداب * آدم چه بود ؟ عكس چراغى در آب
از پيچش گرداب نماند آن كف * و آن عكس پريشان شود از جنبش آب
و له
ديوانهء عشقت چه جنونها كه نكرد * و آن غمزهء پرفن چه فسونها كه نكرد
بيدار چه فتنه كز نگاه تو نشد * آن دست حنا بست چه خونها كه نكرد
و له
ميناى دل ما ز صدا مىشكند * مانند حباب از هوا مىشكند
نازكدل عشقيم ، به ما سنگ مزن ! * از رنگ گل آيينهء ما مىشكند
و له
اشكم كه به خاك آبرو مىريزد * از حيرت آن چشم نكو مىريزد
صدپارهء دل به سينه چون گل دارم * تا دست نهى ز هم فرومىريزد
[ 295 ] [ حاجى صادق صامت اصفهانى ]
باديهپيماى سخندانى ، حاجى صادق صامت اصفهانى ، كه مرد باسليقه و صاحب