چه سود از اينكه بلند است دامن فانوس * چو هيچوقت نيايد به كار گريهء شمع
* * *
نماند در نظر از جوش اشك جاى نگاه * مگر ز رخنهء دل باغ را نظاره كنم
* * *
ز خال گوشهء ابروى يار مىترسم * از اين ستارهء دنبالهدار مىترسم
* * *
باد نتواند پريشان ساختن وقت مرا * شمع فانوسم كه دارم خلوتى در انجمن
* * *
نيم آگاه از زلف رسايش ، اينقدر دانم * كه در دلها ترازو گشت مژگان رساى او
* * *
ليلىوشى كه شورش سوداى من از اوست * يك حلقه است چشم غزال از كمند او
آن آتشين عذار به گلزار چون رود * گلها كنند خوردهء خود را سپند او
* * *
دلربايانه دگر بر سر ناز آمدهاى * از دل ما چه بجا مانده كه باز آمدهاى
در بغل شيشه و در دست قدح ، در بر چنگ * چشم بد دور كه بسيار بساز آمدهاى
مى بده ، مى بستان ، دست بزن ، پاى بكوب * در خرابات نه از بهر نماز آمدهاى
آنقدر باش كه من از سر جان برخيزم * كه به غم خانهام ، اى بندهنواز ! آمدهاى
* * *
رشته تا دارد گره در چشم سوزن نگذرد * نگذرى تا از سر خود ، عقدهء كار خودى
* * *
از صدف گوهر شهوار نيايد بيرون * به صفايى كه تو از خانه بدر مىآيى