مير صاحب ديوانى است و مثنوى رنگين در توصيف كشمير تأليف نموده . آخر الأمر اواخر مائة حادى عشر شكار نهنگ اجل گرديد . اين چند بيت از كلام اوست :
از باغ رفتى و دل بلبل ز ناله ريخت * گل را شراب رنگ تمام از پياله ريخت
* * *
با آنكه صرف شد همه عمرم در انتظار * آگه نيم هنوز كه چشمم به راه كيست ؟
* * *
صيّاد ما بناى ستم تازه كرده است * مرغى كه پرشكسته شد ، آزاد مىكند
* * *
رسيدهام به گلستان وصل و نوميدم * كه گل به شاخ بلند است و باغبان نزديك
[ 294 ] [ حكيم كاظم مسيح اللّسان صاحب ]
جليس بزم سخنسنجان ، حكيم كاظم ، مخاطب به مسيح اللّسان كه صاحب تخلّص مىكند و در فنون شعر دعوى استادى داشت . ديوانى ضخيم و مثنويّات متعدّده ترتيب داده ، فأمّا بيشتر پست و بلند واقع گشته . گويند وقتى ميرصيدى به ملاقاتش رفت ، حكيم در خانه به كارى مشغول بوده ، مير ساعتى نشسته ديوان او را كه به كمال تعظيم به رحال « 1 » نهاده بود ، گشاد و سرسرى يك نظر انداخته ، برخاسته ، رفت . حكيم چون از خانه برآمد به مير سامان خود گفت : كه چرا تا آمدنم او را به مطالعهء ديوان من مشغول نكردى تا محظوظ مىشد ؟ و از فرط غضب چند تازيانه به آن بيچاره زد ، و رفتهرفته اين خبر به مير رسيد . هرگاه به دربار تلاقى يكديگر دست داد . حكيم بعد پيش آمده ظاهر كرد كه : چرا
هامش
( 1 ) . رحال : دو تخته وصل به هم كه باز و بسته مىشود و كتاب را موقع خواندن روى آن مىگذارند .