در اين دوهفته كه مهمان اين چمن شدهاى * به خنده لب مگشا ، روزگار گلچين است
* * *
بوى گل و باد سحرى هر دو به راهاند * گر مىروى از خود به از اين قافلهاى نيست
* * *
هركه آمد در غمآباد جهان ، چون گردباد * روزگارى خاك خورد ، آخر به خود پيچيد و رفت
* * *
چشم مخمورى كه ما را باده در پيمانه ريخت * مىتواند از نگاهى رنگ صد ميخانه ريخت
* * *
روشندلان هميشه سفر در وطن كنند * استاده است شمع و همان گرم رفتن است
* * *
همچو تار سبحه گر هموار سازى خويش را * مىتوان در يكدم از صد عقدهء مشكل گذشت
* * *
غرور حسن به خط از دماغ يار نرفت * ز تركتاز خزان زين چمن بهار نرفت
* * *
شب كه در بزم حديث سر زلف تو گذشت * هركه برخاست ز جا ، سلسله بر پا برخاست
* * *