خط سبزى كه ز پشت لب جانان برخاست * رگ ابرى است كه از چشمهء حيوان برخاست
* * *
رفتن از عالم پرشور به از آمدن است * غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
* * *
فروغ روى تو برقى به خرمن گل ريخت * كه جاى نغمه شرر از زبان بلبل ريخت
* * *
غزالان را ز وحشت بازدارد ديدن چشمت * به چرخ آرد زمين را چون فلك گرديدن چشمت
* * *
يوسف از چاه برون آمد و عنقا از قاف * از دل گمشدهء ما اثرى پيدا نيست
* * *
ما را دماغ جنگ و سر كارزار نيست * ور نه دل دونيم كم از ذو الفقار نيست
* * *
كدام زهرهجبين گوشهء نقاب شكست * كه رعشه ساغر زرّين آفتاب شكست
* * *
زبان شكوهء من چشم خونفشان من است * چو طفل بستهزبان ، گريه ترجمان من است
* * *
از بوى گل اگرچه سبكروحتر شدم * در چشم روزگار گرانم چو خواب صبح
* * *