دل عارف غبارآلودهء كثرت نمىگردد * نيندازد خلل در وحدت آيينه صورتها
* * *
نگاهدار سررشتهء حساب اينجا * كه دم شمرده زند بحر از حباب اينجا
* * *
بىتابى عاشق شود از وصل فزونتر * ناسور كند پنبهء مه داغ كتان را
* * *
نيست پرواى فنايى خود دل وارسته را * تيغ خضر راه باشد دست از جان شسته را
* * *
يا رب ! كه دعا كرد كه چون قافلهء موج * آسايش منزل نبود در سفر ما
* * *
غنچهسان پرگل اگر خواهى دهان خويش را * پردهء قفل خموشى كن زبان خويش را
* * *
هلاك غيرت آن رهروم كه مىدارد * ز چشم آبله پنهان برهنهپايى را
* * *
حريف خضر و رشك آب حيوان نيستم صائب * ز آب تيغ او پر مىكنم پيمانهء خود را
* * *
درخور پروانهام بزم جهان شمعى نداشت * سوختم از گرمى پرواز بال خويش را
* * *
عشق است غمگسار دل دردمند را * آتش گره ز كار گشايد سپند را
* * *