در بيابان توكّل منم آن خار يتيم * كه به صد خون جگر آبله پرورد مرا
* * *
چه حاجت است به رهبر كه گوشهء چشمش * كشد چو سرمه به خويش از هزار ميل مرا
* * *
نيست ز آن گوهر ناياب كسى را خبرى * چشم غوّاص تهىتر ز حباب است اينجا
* * *
به ساغر احتياجى نيست چشم نيممستش را * كه مىجوشد مى از پيمانه چشم مىپرستش را
* * *
دايم ز نازكى است دلافگار شيشه را * خون مىچكد مدام ز گفتار شيشه را
* * *
چون ميان من و او دست دهد جمعيّت * كه به دست آمدنش مىبرد از دست مرا
گرچه چون آبله بر هر كف پا بوسه زدم * رهروى نيست در اين راه كه نشكست مرا
* * *
گر زند آتش به جان رويش چنين آيينه را * زود خواهد كرد خاكسترنشين آيينه را
* * *
ژالهام ، هرگز ندارم تاب احسان كسى * آب گردم گر كسى از خاك بردارد مرا
* * *
عشقم چنان ربود كه دنيا و آخرت * افتاد چون دو قطرهء اشك از نظر مرا
* * *