ضلع مأمور گرديد ؛ و راقم اين اوراق به مقتضاى « قيد الماء اشدّ من قيد الحديد » سنگ مفارقتش بر سينه نهاده ، در مدراس ماند ؛ و وى چندى به سرانجام خدمت مأموره در ضلع گنتور اشتغال داشت كه قضا را بيمارى صعب رو نموده و بار زحمت تن نازكش را فرسوده ، مرض آنا فآنا اشتداد گرفت و مزاج به تدبيرى اصلاح نپذيرفت . آخرش راى بر اين قرار يافته كه به بلدهء حيدرآباد كه از آنجا قريب است ، نزد پدر بزرگوارش كه همانجا بود رسيده ، به تداوى پردازد . چونكه تير قضا را سپرى نيست و دوا و دعا را اثرى نه ، آن نخل تازهء گلشن شباب به فاصلهء چهار گروى از حيدرآباد فايز گشته ، در سنهء اثنين و ثلاثين و مأتين و ألف به تندباد اجل از پا درافتاد ، و داغ مهاجرت به جان احباب نهاد :
گر پير نودساله بميرد ، عجبى نيست * اين ماتم سخت است كه گويند : جوان مرد !
تابوتش به شهر برده ، آن گنج گرانمايهء خوبى را در تكيهء بودلى خاك سپردند . راقم اوراق مرثيهاى كه در مفارقت او گفته ، در اينجا يادداشت مىشود :
از پير فلك جور چه بىوهم و گمان رفت * در چشم زدن از برم آن تازهجوان رفت
از باد حوادث چه بلا چرخ سيه ريخت * كان سرو خرامنده ز گلزار جهان رفت ؟
آن گلبن نوخاستهء گلشن خوبى * از گردش افلاك به تاراج خزان رفت
آن شاه سوارى كه به ميدان سخن بود * از عرصهء گيتى چه قدر گرم عنان رفت
آن نور نظر عاقبت از پيش نگاهم * بنگر كه به يكچشم زدن رفت و چسان رفت