بين سختى جانم كه نمردم به فراقت * با آنكه جدا از تو چهها بر دلوجان رفت
لخت جگرم ريخته با سيل سرشكم * در راه تو چون قافلهء ريگ روان رفت
هرچند كه دور است ز تو قدرت غمگين * كى ياد تو از خاطر ناشاد توان رفت
مسوّدات شوقى چه از نظم رنگين و نثر متين كه تدوين نيافته بوده و تأليف نپذيرفته ، در بلدهء حيدرآباد متفرّق و پراكنده گشت و ورقى از آن به دست اين هيچ مدان نيامد . بيتى چند از كلام دلپذيرش سپردهء گوش جان داشت ، در اين اوراق ثبت افتاد :
سر در بر من آر كه نازى به از اين نيست * گويم سخن بوسه كه رازى به از اين نيست
پروانه نباشم كه به يكبار بسوزم * چون شمع گدازم كه گدازى به از اين نيست
* * *
كارم آخر شده از درد و نگشتى آگه * شيشه بشكست و به گوش تو صدايى نرسيد
[ 290 ] [ غلام محيى الدّين شايق على خان ]
برگزيدهء عالىطبعان ، غلام محيى الدّين شايق على خان ، متخلّص به شايق ، كه از شرفاى نامور و نجباى معتبر است ، نسب شريفش به قدوة العارفين مولانا حبيب اللّه خليفه شاه صبغة اللّه نايب رسول اللّه منتهى مىشود و نسبت يكى از اجداد مادرى او به