طفل اشكم پى دلدار روان گشت ، شهيد ! * آخر اين بىسروپا ، پا و سرى پيدا كرد
* * *
بيهوده دست بر سر خود عمرها زدم * كارى ز دست نامد و دستم ز كار ماند
* * *
مجمر سينهام از شوق تو مىسوخت مدام * مردم ديده سپند رخ نيكوى تو بود
* * *
روا باشد اگر نالد دلم هردم به آهنگى * ز سوز دل نفس در سينهء من سازها دارد
* * *
منم كه كشتهء شمشير اضطراب خودم * چون موج جان به لب از دست پيچوتاب خودم
* * *
در بحر زندگى چه سبك راه مىروم * از خويش چون حباب به يك آه مىروم
* * *
تا شكست رنگ هستى بستر خود كردهام * همچو اخگر تكيه بر خاكستر خود كردهام
* * *
تاجر شهر خطايم ، انفعال آوردهام * غير عصيان جنس ديگر نيست در بار الم
[ 288 ] [ لچهمن نارائن شفيق اورنگآبادى ]
آشفتهء سخن ايجادى ، لچهمن نارائن شفيق اورنگآبادى ، كه از قوم كتهرى است و اصلش از لاهور . جدّ او به هواينداس همراه عسكر عالمگير وارد دكن گشته ، در اورنگآباد سكونت گزيد و به شغل نوكرى به عزّت و اعتبار به سر برد و به وقت موعود