به صحراى غمش تنها نه من سرگشتگى دارم * كه همچون گردباد اينجا سر افلاك مىگردد
* * *
تن من بسكه پيكانها ز زخم تيرها دارد * شكست استخوانم نالهء زنجيرها دارد
* * *
مانى چو نقش آن بت بدمست مىكشد * چون مىرسد به ساعد او ، دست مىكشد
* * *
فغان كه چرخ به بزمش چو شمع كشت مرا * امان نداد كه نظّاره را تمام كنم
* * *
زند موج خموشى آب و خاكم از سيهبختى * چو سيل بىصدا از كوهسار سرمه مىآيم
* * *
بسكه سرتاپاى من شد محو سرتاپاى تو * همچو فانوسم ز پيراهن نگاه آيد برون
* * *
سوى من گاهى كه مىآرد نسيم آواز او * افكنم از پردههاى گوش پاانداز او
* * *
زلال گوهر از فوّارهء ياقوت مىجوشد * كند از آستين بيرون چو آن گلگون قبا دستى
رباعى
در دهر كسى كه ارجمندى دارد * عيبش مكن ، ار چه خودپسندى دارد
ازبس كروى فتاده ايجاد زمين * هركس به مقام خود بلندى دارد