تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء نتائج الافكار ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
نديدم بس‌كه از شوخى سمند پرشتابش را * خيال حلقهء چشم پرى كردم ركابش را رخ معشوق و عاشق را پس يك پرده جا باشد * پريدن‌هاى رنگم وا كند بند نقابش را ز گرمىهاى بزم ما كسى آگه نمىگردد * نباشد رنگ چون تار نظر دود كبابش را
* * *
رگ طول امل را قطع كرديم از ندامت‌ها * كف افسوس ما مقراض باشد رشتهء ما را
* * *
در اين صحرا غبارى هم نماند از هيبتم باقى * ز بس پا تا سر من سوده شد از رهنوردىها
* * *
بىتو پيمانهء مى چشمهء خون است مرا * شمع مجلس قلم مشق جنون است مرا
* * *
از تماشاى بهار و باغ ، شوكت ! فارغم * غنچهء صدبرگ مىدانم دل صد لخت را
* * *
مست من از جلوهء كيفيّت به هر راهى كه ريخت * خاك او خاصيّت داروى بيهوشى گرفت غنچهء عيش كسى خندد كه چون رنگ حنا * دست گل‌پيراهنى بهر هم‌آغوشى گرفت مىخورم ، شوكت ! به ياد لعل او خون جگر * از دل من غنچه تعليم قدح‌نوشى گرفت
* * *