نبود ز نقش باطل انديشه پاكبين را * آيينه راست خواند عكس خط نگين را
* * *
موج چون مى مىزند ازبسكه رنگ از تن تو را * چون حباب باده گلگون است پيراهن تو را
مىرسى گلگون بياض ديده از سرّ چمن * بسكه رنگين شد نگاه از ديدن گلشن تو را
* * *
نشئهء بادهء ايجاد بود هستى ما * عنبر موج شراب است سيهمستى ما
سبزهزارى است ز ما دامن صحراى جنون * دانهء آبله سبز است ز تردستى ما
* * *
لب تو ساخته جام شراب آينه را * حرارت نگهت كرد آب آينه را
* * *
ز هم نمىگسلد رشتهء نظارهء من * به عمر خود نكنم غير يك نگاه تو را
* * *
مىشود سبز از زمين شعلهء من تخم آه * نيست جز بال سمندر سبزه گشت شعله را
از پر پروانه ، شوكت ! گر نهى عينك به چشم * در شب تاريك خوانى سرنوشت شعله را
* * *
خدايا گردباد شعله گردان پيكر ما را * غبار آسياى باد كن خاكستر ما را
بناى دير ما از آب و خاك حرص مىباشد * بود طول امل زنّار نفس كافر ما را
ز تأثير نم او سبز گردد خرمنم ، آتش * به دوزخ خشك نتوان كرد دامان تر ما را
* * *