مىتوان از خجلت جانان گل صد عيش چيد * جلوهها در گردش رنگ است اين گلزار را
* * *
شد دل ما عاقبت داغ از بت بدخوى ما * سوخت آخر ز آتش سنگ صنم هندوى ما
برده است ازبس خيال روى او ما را ز خود * موى سر شد جوهر آيينهء زانوى ما
از خيال شمع رويش بسكه پر گرديدهام * همچو فانوس است رنگ او عيان از روى ما
* * *
تا به زلف يار نسبت گشت روحانى مرا * شد رگ جان شاخ سنبل از پريشانى مرا
* * *
لب تو بادهء گلگون اياغ آينه را * رخ تو مرهم كافور داغ آينه را
نمىكشند ز كس صافگوهران منّت * بود فتيلهء جوهر چراغ آينه را
* * *
گريهء حسرت مجو مژگان خودفرسود را * نيست از باران خبر ابر شفقآلود را
هيچكس از تيرهبختىهاى من آگاه نيست * مىكنم از شعلهء ادراك پنهان دود را
* * *
صبح پيرى بردميد از كف بنه پيمانه را * مرهم كافور شد موى تو زخم شانه را
* * *
شراب قطع حيات است بىتو مستان را * مى دوساله كند كار ذو الفقار اينجا
* * *