تازه يگانه و به فكر وقت پسند در فصاحت و بلاغت منتخب زمانه .
در اوّل حال « نازك » تخلّص مىكرد . بعد از آن « شوكت » اختيار نمود و به روش پدر كسب معاش مىساخت . قضا را چند اوزبكان آمده ، او را رنجانيدند . پس همان وقت ترك وطن كرده ، راه خراسان پيش گرفت و به تقبيل عتبهء روضهء رضويّه سعادتاندوز گشت و صحبتش با ميرزا سعد الدّين ، وزير ممالك خراسان ، دست داد و به سبب كمال التفات و محبّت كه ميرزا با وى داشت ، مدّتى در هرات و خراسان به مصاحبتش به سر برد . روزى ميرزا او را طلبيد ؛ از بىدماغى كه در آن زمان داشت به بىاعتنايى جواب داد و ميرزا را از آن يكگونه رنجشى به هم رسيد . چون اين حرف شوكت شنيد ، متأثّر گشته ، همان ساعت از همه اعراض نموده ، نمد درويشى در بر كرده ، رو به جانب اصفهان نهاد و تا آخر حيات به زاويهء انزوا آرميد و دامن از مخالطت خلايق كشيد و چونكه مذاق عشق و چاشنى درد به مرتبهء كمال داشت بيشتر چشم پرآب مىبود و از فرط نفسكشى بعد دوسه روز به لب نانى افطار مىنمود .
آخر الأمر در سنهء سبع و مائة و ألف به طىّ وادى هستى پرداخت و به مقبرهء ميرزا شيخ على بن سهيل كه خارج حصار آن ديار بوده ، مدفون گشت . اين چند بيت از كلام دلپذير اوست :
پياله نقش دگر زد رخ فرنگ تو را * شراب روغن گل شد چراغ رنگ تو را
ز سايهء مژهء چشم مور بست قلم * چو مىكشيد مصوّر دهان تنگ تو را
* * *
چون مىكنم به روى عرقناك او نظر * مدّ نگاه تار گهر مىشود مرا
* * *
اميد نكهت رحمى ز بىپروا گلى دارم * كه آواز شكست رنگ پندارد فغانم را
* * *