حديث شوق به جايى نمىرسد هرگز * زبان به راه تو ما را چو پاى لنگ بود
* * *
اى به روى تو گرو آينه را چشم نياز * شانه را دست دعا در شب زلف تو دراز
* * *
به يك دل كى توان انديشهء دنيا و دين كردن * كه نتوان هر دو دست خويش را در آستين كردن
* * *
بسكه بنگاشته اشكم رخ گاهى از خون * مژهء بسته به هم چون پر ماهى از خون
* * *
تو از تمكين ، من از حيرت ، نه ايمايى ، نه تقريرى * بدان ماند كه هم بزم است تصويرى به تصويرى
* * *
به اين حسن توانگر ، زلف چون دلق گدا دارى * كه گاهى سايبان بر سر كنى ، گه بر كمر پيچى
فسون گرداند آن خاكى كه از وى بوى يار آيد * شناسم بوى زلفت را اگر در مشك تر پيچى
[ 280 ] [ محمّد اسحاق شوكت بخارى ]
نقاد بازار خوشگفتارى ، محمّد اسحاق شوكت بخارى كه پدرش به شغل صرّافى مىپرداخت . بعد عبور به سرمنزل شعور نقود نازكخيالى به بساط خوشمقالى فراچيد و به جواهر معانى آبدار عروس سخن را آرايش بخشيد . به طبع در نزاكت كلام و تلاش