تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء نتائج الافكار ( فارسي ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
چه بخت است اينكه از گرد وجودم در خم زلفش * غبارى گر به صد تشويش ماند ، شانه مىريزد
* * *
نيم ، شاپور ! فارغ يك‌نفس از ضبط آه خود * كه گر غافل شوم ، آتش از اين ويرانه مىريزد
* * *
چو اشك حسرت افتادم ز چشم اعتبار خود * شوم گر موج ، طوفانم بگيرد در كنار خود
* * *
ز آه سينه‌سوز آراستم بزم حريفان را * چو شمع روشنم ، امّا نمىآيم به كار خود
* * *
زين شهر دو صد قافله راهى شد و شاپور * پابند متاعى است كه بازار ندارد
* * *
دلم ز تشنه‌لبى زد به تيغ او خود را * كسى فريب چنين هرگز از سراب نخورد
* * *
همنشين از هستيم جز شعله در بستر نديد * آنكه شب ديد آتشم ، امروز خاكستر نديد
* * *
شراب عشرتش در جام و با خود خلوتى دارد * كفش ساقى ، لبش مىكش ، چه بىغش صحبتى دارد چه بزم است آن ، نمىدانم ، كز آنجا هركه مىآيد * لب پرشكوه مىآرد ، دل پرحسرتى دارد
* * *