نمىگويم درآ در سينه ، يا در ديده مسكن كن * بيا هرجا كه بنشيند دلت ، آنجا نشيمن كن
* * *
تو بدجويى و من زان گونه مشتاق تماشايم * كه از بىطاقتى بر خويش مىپيچد نگاه من
* * *
مىكشم لختجگر از چشم خون پالا برون * همچو صيّادى كه آرد ماهى از دريا برون
* * *
اى عشق ندانم چه بهارى تو ، كه هرگز * جز نخل ملامت نشود بارور از تو
رباعيات
جز غصّه فلك حوالهء ما نكند * جز لختجگر نوالهء ما نكند
يك جرعه به ما نمىدهد ساقى دهر * تا خون به دل پيالهء ما نكند
و له
شب كآتش آه افسرم مىگردد * خونابهفشان چشم ترم مىگردد
هر لحظه پى زيارتم پروانه * مىآيد و بر گرد سرم مىگردد
و له
خواهد دل من كه جان فداى تو كند * خود را سپر تير بلاى تو كند
بگشاده دهان خويش و از روى نياز * زخم تو به دست من ، دعاى تو كند