به سينه آتش مى تازه ساخت داغ مرا * كجاست گريه كه پرخون كند اياغ مرا
* * *
درون سينه از آن مانده جان خستهء ما * كه عاجز است ز پرواز پر شكستهء ما
* * *
چه طلعت است فروزنده آفتاب مرا * كه بسته راه نظر ديدهء پرآب مرا
مگر وزيد نسيمى به زلف او شاپور * كه همچو شعله فزون ساخت اضطراب مرا
* * *
ز بس پر كردم از عكس بتان آيينهء خود را * برهمن گشتم و بتخانه كردم سينهء خود را
* * *
نه تنها بىرخش دست غمم در گردن است امشب * كه بىاو مرگ با جانم به يك پيراهن است امشب
* * *
غفلت نگر كه آن دلنازك خبر نيافت * از نالهام كه گوش كر آسمان پر است
* * *
جانم كه چو پروانه محبّت هنر اوست * در تن نفس سوختهام بالوپر اوست
* * *
كوتاه كن اين ناله كه درد دل عاشق * با آنكه به گوشش نرسد ، درد سر اوست
* * *
از سرم تا سايه آن خورشيد تابان برگرفت * سايهوارم جسم زار از خاك نتوان برگرفت
* * *