پى مراد دل از جاى برنمىخيزد * كه بخت خفته سر اندر كنار من دارد
* * *
به دل بردن چه نسبت غمزه را با تار زلف او * كه چشم اين شيوه را صد بار نازكتر ز مو دارد
* * *
به قدر كار باشد رتبهء هركس كه در چشمش * هميشه فتنه بر پا است و مژگان صفنشين باشد
* * *
اسير آن سر زلفم كه مىدهد بر باد * هزار خانه چو يك تار مو بگرداند
* * *
آرزو خون دلم از حسرت ديدار كرد * عشق اگر اين است ، خواهد آرزو بسيار كرد
هيچ جرمى نيست در عالم ز غمّازى بتر * عشق معذور است گر منصور را بر دار كرد
* * *
امروز به ويرانهء من انجمنى بود * نظّارهء جان كندن خونينكفنى بود
* * *
در خواب رخش ديدم و حيرانيم افزود * كاين خواب نه شايستهء بخت چو منى بود
* * *
ز آه سردى كه سحرگه به چمن زد شاپور * بلبل از ناله زبان بست و گل از بوى بماند
* * *
روشن نشد ز آتش ما چشم خانهاى * همچون چراغ كور به ويرانه سوختيم
شاپور ! شمع عارض جانان چو برفروخت * پرواى جان نكرده ، چو پروانه سوختيم
* * *