آسمان هرگز دل اهل وفا را خوش نكرد * كار او در بىوفايى چون دلآزار من است
* * *
ساقيا ! فصل گل آمد ، عيش در بستان خوش است * مىكشان را روى گل با نغمهء دستان خوش است
* * *
اشك خونين ز سراپردهء دل * مىرسد ، موسم گلكارىهاست
در شب هجر خيال رخ دوست * سرمهء ديدهء بيدارىهاست
يك جهان ناز و هزاران عاشق * روزبازار گرفتارىهاست
* * *
فصل بهار گل مرا بوى ز يار مىدهد * غنچه نشان از لب لعل نگار مىدهد
* * *
حسرت دوريت از ديدهء من خواب ربود * اينقدر شد كه به خميازه همآغوشم كرد
* * *
بلبلا ! آنكه تو را نغمهسرا كرد ، مرا * در چمن قمرى آن سرو قباپوشم كرد
* * *
ناز را رخصت بيداد مده ، اى طنّاز ! * كه دل سوخته آهنگ رميدن دارد
شكوه از دست تو هرجا نتوانم كردن * زارى من به سر كوى تو ديدن دارد
آنچه خون از غم هجران تو خوردم عمرى * اين زمان از مژه آهنگ چكيدن دارد
دست بر چاك گريبان زدى و دانستم * صبح اميد من امروز دميدن دارد
[ 260 ] [ حكيم صديق سخنور بلگرامى ]
طبّاخ نظمگستر ، حكيم صديق سخنور كه اصلش از بلگرام است ، أبا عن جدّ خدمت