گردنم را چو به آن تيغ سروكار افتد * اى خوش آن دم كه سرم بر قدم يار افتد !
* * *
آنان كه به دست تو دل زار فروشند * صبر و خرد و دين همه يكبار فروشند
* * *
بستانم از كه زين دو عدو خونبهاى جان * دل جرم چشم گويد و چشمم گناه دل
* * *
يك شب اگر به بزم خودم جان دهى چو شمع * روشن شود به جان تو روز سياهدل
* * *
سازم به چنين مرگ عوض عمر ابد را * سر را چو دم نزع به زانوى تو بينم
[ 259 ] [ سيّد محمّد اصفهانى ]
سيّاح ممالك سخندانى ، سيّد محمّد اصفهانى ، متخلّص به سخن ، كه از ولايت سرى به مچهلى بندر كشيد و چندى در آنجا سكونت ورزيده ، به مدراس برخورد و به شغل تجارت مىگذرانيد . رفتهرفته از حضور نوّاب امير الأمرا بهادر مرحوم به خطابخانى اعتبار به هم رسانيد و بعد وفاتش از پيشگاه سركار والاجاهى به خطاب بهادرى و داروغگى ديوانخانه امتياز اندوخت . در فكر سخن و مهارت اين فنّ بهرهء شايسته داشت و ديوانى مختصر مشتمل بر قصايد و غزل يادگار خود گذاشت . آخر الأمر در سنهء ستّ عشر و مأتين و ألف بساط هستى پيچيد . اين چند بيت از اوست :
به دل خارى ز عشق دلربايى كردهام پيدا * از اين خوارى به عالم اعتبارى كردهام پيدا
* * *