تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرهء نتائج الافكار ( فارسي ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
قضاى بلدهء متعلّق به ذات او بوده . سخنور در خردسالى كلام ربّانى را از بر نموده و بعد سنّ شعور كتب درسى به خدمت مير سيّد محمّد خلف ارشد مير عبد الجليل بلگرامى و ديگر اساتذهء نامى گذرانيد . قامت حال را به كسوت لياقت آرايش بخشيد و تن به مشق سخن در داد و چندى به طىّ اين وادى پرداخته ، به سياحت شاه‌جهان‌آباد درافتاد و با نكته‌سنجان آنجا ملاقى گشت و به خدمت سراج الدّين على خان آرزو كه سرآمد شعراى عصر بوده ، اصلاح شعر برگرفت و در سنهء ثلث و عشرين و مأتين و ألف به رحمت ايزدى پيوست . از اشعار اوست :
در چمن آيد اگر آن غنچه‌لب ، بلبل ز شرم * زير بال خود كند چون بيضه پنهان غنچه را
* * *
به شهر حسن ندانم چه فتنه‌ها برپاست * كه قاصد آمد و آهى كشيد و هيچ نگفت
* * *
نيافتم كه به گوشش چه گفت باد صبا ؟ * كه گل به باغ گريبان دريد و هيچ نگفت
* * *
گر دل به شكارت كشد ، اى ميرشكارى ! * صيد دل ما كن كه شكارى به از اين نيست
* * *
آتش عشق تو را نازم كه بعد از سوختن * از هوا خاكستر من شعله پيدا مىكند
* * *
تا به گلگشت چمن آن سروقامت مىرود * بر سر قمرى چه آشوب قيامت مىرود مىشود سرمايهء ناز آن سپاهىپيشه را * آنچه از جنس نياز من به غارت مىرود