يافتم از خاكسارى ره بهسوى يار خويش * در به رويم وا شد از افتادن ديوار خويش
* * *
ز بيم محتسب كى جام مى را پاك مىريزم * كه مىريزد دلم گر جرعهاى بر خاك مىريزم
* * *
ز بس سعى دگر هر گام در راه فنا دارم * چو برق از گرمى رفتار آتش زير پا دارم
* * *
مردم از حسرت ، به پيغامى دلم را شاد كن * اينكه مىگفتى فراموشت نسازم ، ياد كن
* * *
ز آبادى فزايد شور سودا در دماغ من * سواد شهر مشك سوده افشاند به داغ من
* * *
نباشد بىفروغ حسن جسم خاكسار من * به رنگ سرمه نورى هست پنهان در غبار من
* * *
شكفت غنچهء دم در چمن برخيز * گرهگشايى فيض سحر تماشا كن
* * *
مزاجش تاب شور نعرهء مستان كجا دارد ؟ * كه برهم مىشود از قلقل مينا دماغ او
* * *
چنان بشكست رنگ گل ز حسن دلرباى او * كه مرغان چمن كردند پرواز از صداى او
* * *