صدگونه مراد گر تو را دست دهد * زينهار ، ز دست نامرادى ندهى
[ 250 ] [ محمّد سعيد قرشى ملتانى ]
نجم سپهر نكتهدانى ، محمّد سعيد قرشى ملتانى كه در بدايت حال به ملازمت سلطان ميرزابخش ، فرزند چهارمى شاه جهان پادشاه اختصاص داشت . در ايّامى كه سلطان به نظامت احمدآباد گجرات حكمران بوده ، كما تقرّب و اعتبار به هم رسانيده ، محسود اقران گشت ، آخر به سببى ترك ملازمت نموده ، به شاهجهانآباد شتافت . روزى چند نوكرى سلطان داراشكوه برگزيد و بعد كشته شدن داراشكوه شرفاندوز آستان عالمگيرى گشته ، در زمرهء منشيان ديوان شاهى مباهى گرديد .
آخر كار حسب الحكم پادشاه به ملتان رفته ، همانجا در سنهء سبع و ثمانين و ألف بساط هستى پيچيد . از طبع سعيد اوست :
مشكل بود به كوى تو ديگر نشست ما * پيچيده است زلف تو بهر شكست ما
چون سبزه در ره تو بهجز پافتادگى * اى سرو من ! بگو كه چه خيزد ز دست ما
[ 251 ] [ بهرام سقاى ماوراءالنّهرى ]
ميراب بحر سخنورى ، بهرام سقاى ماوراءالنّهرى ، كه سلسلهء ارادت با شيخ حاجى محمّد جنوشانى داشت ، مرد نيكطينت و درويش خوشسيرت بوده . در كوچههاى اكبرآباد با چند تلامذه آب فى سبيل اللّه به خلايق مىرسانيد و به فكر شعر و تلاش مضامين تر و تازه مىكوشيد . در زبان تركى و فارسى چند ديوان تأليف نموده . هرگاه كه جذبه بر وى مستولى مىگشت ، آنچه مىگفت آن را مىشست . چون يكى از