و در اقسام سخن ، غزل پاكيزه مىگفت . به خدمت ميرزا ابراهيم همدانى با ملّا شكوهى همدرس بوده . ميرزا طاهر نصرآبادى وفات وى در سنهء ثلاثين و ألف نگارش نموده و ناظم تبريزى مىنويسد كه در سنهء خمس و عشرين و ألف واقع گشته . از كلام دلپذير اوست :
بر دلم از بيم دورى صحبت او تلخ شد * آفت امروز شد انديشهء فردا مرا
* * *
مانده خالى جاى مجنون در بيابان بلا * مىبرد سودا كه بنشاند به جاى او مرا
* * *
غبار مضطرب بر گرد كويش ديدم و مردم * از اين غيرت كه شايد بىقرارى گشت خاك اينجا
* * *
از فغانم صبح محشر جست از خواب و هنوز * بخت خوابآلودهام مژگانى از هم برنداشت
* * *
در حريم وصل جانان هيچكس محرم نشد * محرميّت هم در اين محنتسرا نامحرم است
* * *
ستمكشان محبّت دم از فغان بستند * گره ز جبهه گشادند و بر زبان بستند
نيايدم به نظر ديگرى كه چشم مرا * به روى دوست گشادند و از جهان بستند
* * *
عذر ستمى خواست كه خون در جگرم كرد * مىخواست تلافى كند ، آزردهترم كرد
* * *