الشّعر حكمة » همين است و كلامى كه مشتمل بر هجو اهل اسلام و اظهار عيوب و سبّ و شتم باشد قبيح است و مصداق آيهء كريمه :
« الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ »
همين واقع شده .
و چون شعر كلامى است موزون و هر موزون را ميزانى بايد تا از آن زيادت و نقصان معلوم گردد و آن را علم عروض نامند و واضع اوزان خليل ابن احمد بصرى است كه آن را در اوسط مائة ثانيه از اشعار عرب تتبّع كرده به استقراء در پانزده بحر حصر نموده و آن را به بحر طويل و مديد و بسيط و وافر و كامل و هزج و رجز و سريع و رمل و منسرح و خفيف و مضارع و مقتضب و مجتثّ و تقارب موسوم ساخته ؛ و ابو الحسن اخفش ، بحرى ديگر كه متدارك نام دارد بر آن اضافه كرده و متأخّرين سه بحر ديگر مسمّى به قريب و جديد و مشاكل ايجاد كردهاند ؛ ليكن چونكه اكثر زحافات آن خالى از اشتباه و التباس نيست ، لهذا متروك شد و در ديوان هيچيكى از اساتذه شعرى بر اين اوزان يافته نمىشود و كذا فى حدائق البلاغة ؛ و اكثر مورّخين برآنند كه اوّل كسى كه شعر فارسى گفت بهرام گور است . روزى به شكار رفته بود شيرى را صيد كرد و از غايت بشاشت اين مصرعه بر زبانش گذشت :
منم آن پيل دمان و منم آن شير يله
دلارام جنگى كه محبوبهاش بود ، در مقابل آن اين مصرعه به هم رسانيد :
نام بهرام تو را و پدرت بو جبله
و صاحب تاريخ صبح صادق آورده كه اوّل كسى كه بعد بهرام در عهد اسلام شعر فارسى ايجاد كرد ، خواجه عباس مروى است كه چون مأمون خليفهء عباسى در ابتداى مائة ثالث به مرو رفت . وى قصيدهء مدحيّه در زبان فارسى گذرانيد و هزار درهم صله يافت و همينقدر وظيفهء او به طريق ساليان مقرّر گرديد . اين دو بيت از آن قصيده است :
اى رسانيده به دولت فرق خود تا فرقدين * گسترانيده به جود فضل در عالم يدين