در هواى آتش خاموش لعلش بسكه سوخت * دودآسا برنمىخيزد صدا پروانه را
* * *
صدايى نيست ، يا رب ! نالهء اخگرفشانم را * مگر آتش ز سنگ سرمه باشد كاروانم را
* * *
پيچيده دود آه ز بس در گلو مرا * چون نى به حلق گشته گره گفتگو مرا
گر دل چو دامن مژه صد چاك شد چه غم * از رشتهء نگاه تو گردد رفو مرا
* * *
غافلان را رهروى با راهبر دشوار نيست * قطع ره در خواب و بيدارى است يكسان سايه را
* * *
در چمن كردم چو وصف نكهت گفتار او * با زبان لال شد سردرگريبان غنچه را
* * *
هلال عيد قربان تا ز تيغ ابرويش ديدم * به رنگ نيمبسمل مىكنم مشق طپيدنها
* * *
از تب عشقش ز بس كردم فغان و نالهها * شد سرشك گرم من بر روى من تبخالهها
* * *
شد خيره چشم ما به خط سبز يار خويش * تاب خط غبار ندارد نگاه ما
* * *