وقت كهول ، كرد گل توبه به باغ عمر من * ساغر باده را به خاك اين كف رعشهدار كرد
* * *
به بزم مىكشان زاهد چو جا كرد * سرانگشت ندامت را عصا كرد
* * *
در زلفت آهم از دل رنجور شد بلند * چون شعلهاى كه در شب ديجور شد بلند
* * *
چسان شهيد تو را از طپش امان باشد * تبسّم تو نمكپاش زخم جان باشد
* * *
زلف وا كرده يار مىآيد * بوى مشك تتار مىآيد
سوخت دل را ز بسكه عشق كسى * اشك من چون شرار مىآيد
* * *
خط به گرد ذقنت ، وه چه تماشا دارد ! * لشكر زنگ به بحر آمده جويان نمك
* * *
كجا داند صدف پيوسته گوهر را نهان كردن ؟ * بريزد اشك آخر چشم گريانى كه من دارم
* * *
بهارى كرده گل از من ، سرت گردم ! تماشا كن * به هجرت از سرشك خونفشان خويش گلپوشم
چه گويم بىكسىهاى دم مرگ ، اى كمانابرو ! * كه جز زخم خدنگت نيست دلجويى در آغوشم